دوست داشتن

شاید میان این همه نامردی باید شیطان را بستاییم،



که دروغ نگفت و جهنم را به جان خرید اما تظاهر به



دوست داشتن آدم نکرد

اندازه قلب

انسان شکست نمی خورد بلکه دست از تلاش بر می دارد


(ارنست همینگوی)

انسانها را به اندازه ی قلبشان اندازه بگیر نه به اندازه ی حساب بانکیشان .

خوشبختی به کسانی روی می آورد که برای خوشبخت کردن دیگران می کوشند .

بسیار زیبا

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا ( مسجد ) بخواند ، لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه مسجد ، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد . او بلند شد ، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت . مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد . در راه مسجد در همان نقطه او مجدداً زمین خورد !
ادامه نوشته

بخشیدن

آنگاه که دیگر هیچ چیز برای بخشیدن نداری ، قوت قلب ببخش .

تکیه کن

همیشه به کسی تکیه کن که اون به کسی تکیه نکرده باشه و اون کسی نیست جز خدا.

گذشت

مرداب به رود گفت :


چه کردی که آنقدر زلالی؟؟؟؟

پاسخ داد : گذشتم !!!!

خاصیت عشق

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی...  

غیر خدا

هر که منظور خود از غیر خدا میطلبد
او گداییست که حاجت ز گدا میطلبد
زهر است عطای خلق هر چند که دوا باشد
حاجت ز که میخواهی آنجا که خدا باشد ...

حسود

به همه ی کسانی که به شما حسودی می کنند احترام بگذارید .... زیرا اینها کسانی هستند ؛ که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنان هستید ... !!!

شخصیت

شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر...
شخصیت من چیزیه که من هستم،
اما برخورد من بستگی داره به اینکه تـــو کی باشی...

مردها

حوا که باشي مردها هوا برشان مي دارد که آدمند!

بازنده

بزرگترین بازنده زندگی کسی است که نمیداند قلب چه کسی برایش می تپد

من نفهمیدم وکس نیز مرا هیچ نگفت

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این که خود می دانم

که نکردم فکری که تامل ننمودم روزی

ساعتی یا انی که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد ومرگ وحیات

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش وقت خندیدن نیست بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ که از این پس ز چه رو بایدم نالیدن؟

کس مرا هیچ نگفت زندگی چیست چرا می ایم؟

بعد از این چند صباح به چه سان باید رفت؟به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد ومرگ وحیات

بعد از ان باز نفهمیدم که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه: که جوان است هنوز بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشدو مست بعد از این باز ورا عمری هست

یکنفر بانگ بر اورد:که او از هم اکنون باید فکر اینده کند

دیگری آوا داد:که چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت


 بگذردامروزش همچنین فردایش

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چه سان دی گذشت!

ان همه قدرت ونیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی ومسخرگی

نوجوانی که ز کف داد م مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت



قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات

ان کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه؟ رهنمایم بودند

عمرشان طی می گشت بیهوده و بی حاصل و مرا می گفتند که چو انها با شم

که چو آنها دایم فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم فکر تامین معاشفکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت زندگی ثروت نیست زندگی داشتن همسر نیست

من نفهمیدم وکس نیز مرا هیچ نگفت

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم

حال می پندارم هدف زیستن این است عزیز

من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم پای در راه حقایق بنهم

با دلی اسوده فارغ از شهوت و از و حسد وکینه وبخل

مملو از عشق وجوانمردی و زهد

شربت جرات وامید وشهادت نوشم در ره کشف حقایق کوشم

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم ره حق پویم وحق جویم بس حق گویم

انچه اموخته ام بر دگران تیز نکو اموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویشره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش


عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم

کاین سه عمر به چه ترتیب گذشت

کودکی بی حاصل نوجوانی باطل وقت پیری غافل

به زبانی دیگر کودکی در غفلت نوجوانی شهوت در کهولت حسرت

من نفهمیدم وکس نیز مرا هیچ نگفت

از رگ گردن به من نزدیک تر

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود


*****

تا که یکشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

*****

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر