محاسبه نفس

«از دانشمندی پرسیدند: چگونه ای؟ گفت: چگونه باشد کسی که هر روز، عمرش کم می شود و گناهش، زیاد!»

عزت نفس

«بزرگی گفته است: دوری جستن از کسی که به تو توجه دارد، سبب بی بهره ماندن تو از اوست و علاقه ورزیدنت به آن که به تو بی توجه است، نشانه خواری توست».

تهذیب نفس

«بزرگی گفته است: خداوند، شجاع را دوست دارد، اگرچه شجاعتش به اندازه کشتن ماری باشد و مقصود از مار، چیزی نیست جز مار نفس».

مادر بت ها، بت نفْس شماست زانکه آن بت، مار و این بت، اژدهاست

مولوی

«از عارفی پرسیدند: چرا مدح گرسنگی گویی؟ گفت: اگر فرعون، گرسنه می بود، هرگز «أَنَا رَبُّکُمُ اْلأَعْلی» نمی گفت».

عفو و گذشت

«عارفی گوید: لذت عفو، بیشتر از انتقام است؛ زیرا عفو، لذت سپاس را در پی دارد و انتقام، پشیمانی را».

توکل

«گویند: شخصی بزرگی را دید، از او پندی خواست. آن بزرگ گفت: چه نیکوست شفقت توانگران بر درویشان، به علت طلب ثواب و از آن نیکوتر، تکبر درویشان بر توانگران است، به دلیل اعتماد فراوان بر کرم پروردگار».

کردار نیک

«آورده اند که در مجلسی، سه تن از حکیمان جمع شدند. فیلسوفی از روم، حکیمی از هند و بوذرجمهر که سومین آنان بود. سخنشان به اینجا رسید که سخت ترین چیزها چیست؟ رومی گفت: پیری و سستی، با فقر و تنگ دستی. هندی گفت: تن بیمار و اندوه بسیار. بوذرجمهر گفت: نزدیک بودن به اجل و دور بودن از حُسن عمل. همه حاضران این گفته را پذیرفتند».

دوستی

«عارفی گفت: برادر نیکوکار، برای تو از نفست سودمندتر است؛ زیرا نفس، تو را به بدی فرمان می دهد و برادر نیکوکار، تو را به کار خیر دعوت می کند».

نیروی شکیبایی

«بزرگی گفته است: به نیروی شکیبایی و یقین پسندیده، غم هایی را که بر تو فرود می آیند، از خود دور کن!»

غفلت زدایی

«علامه طباطبایی می گوید: ممکن است انسان گاهی از خدا غافل شود و خدا یک تب سخت و خطرناکِ چهل روزه به او بدهد برای اینکه یک بار از ته دل بگوید: «یا اللّه» و به یاد خدا بیفتد».

دوراندیشی

«بزرگی چنین گوید: برای آسان ساختن مصیبت ها و کم کردن سختی ها، راه های گوناگونی است. اگر مصیبت با دوراندیشی همراه شود و با عزم و اراده با آن برخورد کنند، رویدادش سبک می شود و از تأثیر و زیان آن می کاهد».

ذکر و یاد خدا

«عارفی روزی به اصحاب خود گفت: چه چیزی بهتر است؟ گفتند: ای شیخ ما، تو خود بگوی. گفت: دلی که در آن همه یاد خدا بُوَد».

تقوا

«عارفی به مراد خویش را گفت: مرا وصیتی کن! گفت: سفارش پروردگار را به همه پیشینیان و واپسینیان به تو گویم که فرمود: «لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّهَ؛ ما به کسانی که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و نیز به شما سفارش کردیم که پرهیزگار باشید.» (نساء:131)»

پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

در شب معراج ، چون به آسمان رسیدم ، ملكی را دیدم كه هزار دست داشت و در هر دستی هزار انگشت. آن ملك به كمك دستها و انگشتانش مشغول حساب كردن و شمارش بود ؛ از جبرئیل كه مرا همراهی می كرد پرسیدم:

این ملك كیست؟ و چه چیز را حساب می كند؟

جبرئیل گفت: این ملك ، موكل به دانه های باران است. او محاسبه می كند كه چند قطره باران از آسمان به زمین نازل شده است. پس من به آن ملك گفتم: آیا می دانی كه از آغاز آفرینش دنیا تا كنون ، چند قطره باران به زمین نازل شده است؟

گفت: یا رسول الله قسم به آن خدایی كه تو را به حق فرستاده ، علاوه بر این كه می دانم تا كنون چند قطره باران نازل شده ، بلكه محل نزول آنها را نیز به تفكیك می دانم و از تعداد قطره های باران نازل شده بر بیابان ، معمور ، بستان ، شوره زار و قبرستان هم اطلاع دقیق دارم. حضرت فرمودند من از این همه دقت در حفظ شمارش باران در تعجب شدم.

آنگاه ملك گفت: یارسول ال له، با وجود این همه دقت و دست و انگشتان برای شمارش ، هنوز در محاسبه یك چیز ، ناتوان مانده ام. پرسیدم: كدام چیز؟ گفت:« قومی از امت شما كه وقتی اسم مبارك شما را بشنوند صلوات می فرستند و من قدرت محاسبه ثواب آن صلوات را ندارم.»

حج واقعی

مولانا در مثنوى حكایت شیرینى دارد كه حكایت از همین معنا مى كند. مى گوید كه وقتى با یزید بسطامى عارف مشهور خراسان عزم سفر حج مى كند و در سر راه خود، به رسم صوفیان آن روزگار در هر شهر به دیدار بزرگان و پارسایان آن دیار مى شتابد. سرانجام به شهرى مى رسد و از مردم شهر نشانى مرد حقى را مى گیرد. به او مى گویند كه در این شهر پیر مرد بسیار پارسایى هست كه زیارت او بر اهل دل واجب است. بایزید به ملاقات پیر مرد مى رود و او را به حقیقت پیرى نورانى و نیك سیرت مى یابد كه از قضاى روزگار عیالوار و بسیار تنگدست است. پیرمرد از بایزید مى پرسد به كجا مى روى؟ بایزید مى گوید قصد سفر حج دارم. پیر مرد مى پرسد چه مقدار پول به همراه دارى. بایزید مى گوید دویست درهم. پیرمرد نگاهى به بایزید مى كند و مى گوید كه آن پول را به من بده و هفت بار دور من بگرد، حج تو گزارده مى شود! بایزید شگفت زده چنان مى كند. اما از پیرمرد مى پرسد من آنچه گفتى كردم ولى سرّ سخن خود را براى من آشكار بكن. پیر مرد در پاسخ به او مى گوید كه مگر نمى خواستى به زیارت و طواف خانه خدا بروى. دل من خانه خداوند است؛ خداوند از وقتى دل من را ساخته لحظه اى از آن بیرون نرفته است و اما از وقتى كه آن خانه گلین (كعبه) را ساخته یك لحظه در آن گام ننهاده است: