ما همسایه خدا بودیم
شاید مرا دیگر نشناسی شاید مرا به یاد نیاوری
اما من تو را خوب می شناسم ما همسایه ی شما بودیم
و شما همسایه ما و همه مان همسایه ی خدا
یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی
و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم
تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم
یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان
تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد
اما زورش به ما نمی رسید فقط می گفت:
همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو همیشه خواب زمین را می دیدی دلت می خواست به دنیا بیایی
و همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد
من هم همین کار را کردم بچه های دیگر هم
ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را
ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم نه همسایه خدا
ما گم شدیم و خدا را گم کردیم
دوست من همبازی بهشتی ام نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده
هنوزآخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است
اگر گم شدی از این را بیا
بلند شو از دلت شروع کن
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 3:16 توسط M.H
|
به نام او که تکیه برنامش غروریست جاودانه